آرامــش :
تمام چیزی که خدا از بشر میخواهد یک قلب آرام است
(میـستراکهارت)
سلام آیسا گلی خاله تولدت مبارک عزیزم.چقدر یکسال زود گذشت.انگار همین دیروز بود که خبر تولدت رو بهم دادن
سلام عزیز دلم: امروز چهارشنبه 10اسفندماه 1390 و تو دو روز پیش وارد 4ماهگی شدی. الان داری با بابایی بازی میکنی و من فرصت کردم بیام و واست بنویسم.دیشب بیدار شدی و منم خیلی سریع خودم بهت رسوندم و دیگه نشد مطلبی برات بنویسم.روز به روز شیرین تر از قبل میشی و بیشتر ناقلا و شیطون میشی.گاهی فکر میکنم اگر نبودی دنیام چه شکلی بود. گاهی یاد روزایی میفتم که دونفر بودیم.یه جورایی خواب آدم راحت تره و یه سختیایی رو نداره اما می ارزید که تو توی دنیای ما باشی.بیخوابیها و سختیها هم با وجود تو و با لبخند شیرینت از بین میره عزیز دل مامانی.نمیدونم بگم چقدر دوستت دارم.چون براش اندازه ای نمیتونم درنظر بگیرم.فقط میدونم هوای من برای نفس کشیدن تویی و نمیتونم تصور کنم که نباشی.خیلی دوستت دارم عزیزم.تو و بابایی بهترین هدیه هایی هستیدکه خداوند بهم داده و امیدوارم بتونم قدرتون رو بدونم.آرزوم اینه که همیشه کنارهم شاد و سلامت باشیم و روز به روز دنیامون زیباتر و بهتر از قبل بشه. بازم میگم : 4ماهگیت مبارک نفسم 



امشب شانس به مامانی رو کرده.سرعت اینترنت بهتره و میتونم ازت عکس بذارم. کم کم داری بیدار میشی باید عجله کنم

خوشگل مامان اومدم چند تایی عکس ازت بذارم تا خوابی و بعدش بیام پیشت
خنده ی خوشگل مامان:

این اولین عکسی که مامانی تونست ساعاتی پس از اومدنت به دنیا ازت بگیره.
امروز خاله مهناز گفت که چرا واست هیچی نمی نویسم.اینه که دارم سعی خودم رو میکنم.البته با این سرعت کند اینترنت و قطع شدنهای مکررامیدوارم بتونم موفق بشم.چون پست قبلی که کامل از بین رفت.منم سیوش نکرده بودم.
بالاخره انتظار من و بابایی به پایان رسید و با موافقت آقای دکتر تو روز تولد بابایی به دنیا اومدی.استرس عجیبی داشتم و شب اصلا خوابم نبرد.درکل دوساعت خوابیدم.اماخواب نبودم.استرس صبح داشتم.دوبارتاصبح دوش گرفتم و بعدش بابایی و خان بابا رو که از شب قبل آورده بودیمش پیش خودمون رو صدا کردم و اونا هم حاضرشدن و باهم به بیمارستان بهارستان رفتیم.ساعت از9 گذشته بود.دکترگفته بوددیرمیاد.دایی احمدرضا نزدیک ورودی بیمارستان منتظرمون بود.خاله مهناز و بعد دلارام هم رسیدند.کارای پذیرش رو بابایی انجام داد و بعدش منو صدا کردند.همه باهم تا پشت در اومدند.استرس داشتم.دایی کلی عکس گرفت و از زیرقرآن رد شدم.کمی معذب بودم.چون همه داشتن نگاه میکردن.اما همه ی اعضای خانواده ذوق اومدن تو رو داشتند.دلم میخواست لحظاتی با بابایی تنها باشم اما نمیشد.دست گرم و نگاه مهربونش مثل همیشه بهم آرامش داد.بالاخره با همه خداحافظی کردم و وارد شدم.یه خانم دیگه هم با من بود که از اتفاق پزشک هردومون دکتر هنجنی بود.هردومون با دیدن هم کمی استرسمون کم شد.لباس عوض کردیم و آزمایشات رو انجام دادیم و بعد از اینکه سرممون وصل شد به انتظار نشستیم.جالب بود که اون خانم و شوهرش هم عموزاده بودن و اونا هم اسمی رو که ما انتخاب کرده بودیم با یه اسم دیگه انتخاب کرده بودن و تردید داشتند کدوم اسم رو بذارن.اما خانم گفت تصمیم دارن بذارن رادمان.گفت معنی هردواسم یکیه.خیلی زودباهم دوست شدیم.استرس داشتم و مثل همیشه انتظار آزارم میداد که یکی صدام کرد و وقتی گفتم بله،روکردبه پرستارها و گفت این خانم سفارش شده س.مراقبش باشید.فهمیدم کار خان باباس.انتظارم بعد از حرف اون خانم دو دقیقه ای بیشتر طول نکشید و یه خانم مهربون دستم گرفت و از یه سراشیبی بالا رفتم و چند قدم بعد وارد اتاق عمل شدم.از بس خانمای اتاق عمل باهام شوخی کردند استرسم یادم رفت.بعدشم آقای دکتر اومد و اونم کمی شوخی و احوال پرسی کرد و وقتی متخصص بیهوشی وزنم رو پرسید و من داشتم وزنم رو میگفتم احساس کردم صدام کلفت شد و بعدش هیچی نفهمیدم و وقتی چشم باز کردم صدای خودم رو شنیدم که بابات رو صدامیکردم.مثل خواب و بیداری بود و صدام آهسته بود.بالاخره از ریکاوری به بخش منتقل شدم.مثل توی فیلما، مهتابی سقف تار بود و هنوز گیج بودم و درست نمیفهمیدم.فقط متوجه ی حضور بابایی شدم که دستم گرفته بود و باهام حرف میزد و بعد خان بابا که پیشونیم رو بوسید.بابا که اومد پیشم گریه افتادم.نمیدونم چرا اما حس عجیبی داشتم.بعدش وارد اتاقم شدم.دور و برم خیلی شلوغ بود و همه حرف میزدن.بالاخره تو رو آوردن.هنوز هم گیج بودم و درست نمیدیدمت.حال غریبی داشتم.وقتی برای اولین بار شروع به شیر خوردن کردی بازم گریه کردم.حالی داشتم که قابل وصف نیست.برای اولین بار داشتم پسرم لمس میکردم و در آغوشم بود.یکی از بهترین لحظه های زندگیم بود.خداروشکر کردم که تو فرشته کوچولوی پاک و دوستداشتنی رو وارد زندگیمون کرده.دوست داشتم برای دقایقی هم که شده با بابا تنها باشم.اما هیچکس حالمو نفهمید.بابایی هم حال منو داشت و بعدش گفت خیلی دلش میخواسته باهم تنها باشیم و در آرامش هردومون رو ببینه.
وقتی پرستار اومد و خواست همه برن بیرون بابا داخل کمد قایم شد.از حرکتش خنده ام گرفته بود.اما بابا ذوق داشت و میخواست پیشمون باشه.میشد بابا باشه اما چون خیلی شلوغ بود خانم پرستارگفت همه برن. بابا یک ساعت دیگه هم موند و بعدش رفت و دوباره شب بهمون سر زد.دیر اومد.میخواست شب پیشمون باشه .اما چون از ساعتش گذشته بود دیگه راهش ندادن.از پشت پنجره ی اتاق با اون و دایی که داخل محوطه ی باز بیمارستان بودند کمی حرف زدم وبعدش بابایی دست تکون داد و شب بخیر گفت و رفت.اما من تا صبح نخوابیدم و همه اش بیداربودم.خاله دلارام پیشمون بود.
از آسمون هم برف و بارون میبارید.به بابایی گفته بودم که وقتی تو به دنیا بیای حتماآسمون هم واسمون جشن میگیره و این اتفاق افتاد و تو نشون دادی که چقدر وجودت با برکته.اونشب آسمون هم به خاطر شادی ما با عشق، بر سر شهرمون بارید و همه رو شاد کرد.بازهم از خدا سپاسگزاری کردم که تو رو به من و بابایی داده.
تو دقیقا روز سه شنبه 8 آذرماه 1390 و ساعت یک بعدازظهر به دنیا اومدی و دنیامون رو زیباتر از گذشته کردی.خبر اومدنت رو به دوست و خویشاوندانمون دادیم.البته به خاله مهناز گفته بودم که وقتی به دنیا اومدی به همه پیام بده.یه متن هم آماده کرده بودم که خاله همون رو برای دوستامون و نزدیکانمون فرستاد. متنش این بود:
اکنون پاییز برگ ریز رنگ رنگ چه زیباتر به نظرمیرسد.چراکه در این زمان بار دیگر با موسیقی دلنشین عشق درهم آمیخته و کانون عاشقانه ی زندگیمان راباترنم باران رحمت الهی عاشقانه تر از پیش ساخته.دراین فصل عاشقی،مژده ی آمدن ثمره ی عشقمان،آراد عزیز،برما و بر تو عزیزمبارک
مریم و محمدرضا
دایی احمدرضاهم این متن رو برای چندتایی فرستاد:
کوروش امروز بسیارخوشحال است.چون امروز « آراد » حافظ ایران،حافظ نام او چشم به دنیاباز کرده است.
از متن دایی خیلی خوشم اومد و گفتم خودش بفرسته واسه هرکی که میخواد.
روزی که تو به جمع عاشقانه ی ما وارد شدی یکی از بهترین و زیباترین روزهای زندگیم بود و تا ابد هم خواهد بود.
تولدت مبارک عزیزترینم،آراد قشنگم.
آراد در آیین زرتشت نام فرشته ی موکل بر دین وتدبیر امور و مصالحیست که به روز آراد متعلق است.روز بیست و پنجم ماه شمسی به نام اوست. و در پهلوی نیزبه معنای آراینده است.
بهتـــرین بهتــرین من تولدت مبارک
سلام عزیز دل مامانی.منو ببخش که نتونستم توی مدت بارداری زیاد بیام و برات بنویسم.آخه خیلی زود خسته میشدم.نه ماه بارداری خیلی شیرین بود و با اینکه سختیهایی داشت اما درکل خوب بودومن هر روز لحظه شماری میکردم که تو بیای پیش من و بابایی.از اون روزا خاطرات خوبی دارم.فقط یه روزش بود که من و بابا رو حسابی ترسوندی.اونروز از صبح تکون نمیخوردی و هرچی باهات حرف میزدم واکنشی نشون نمیدادی تا اینکه بابا از سرکار اومد. بابا رو که دیدم گریه هام به هق هق تبدیل شد. دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم.باباهم ترسید.همون موقع لباس پوشیدم و با هم به بیمارستان گلدیس رفتیم.نزدیک ترین محل بود.20 دقیقه طول کشید تا بالاخره اجازه دادن وارد بخش خانمها بشم.خیلی استرس داشتم و نمیدونستم قراره باهام چکارکنن.اماکارخاصی انجام ندادن.فقط از قلب کوچیک تو نوار گرفتند.خانم پرستارگفت اینکه داره از شکمت میزنه بیرون.چطوری میگی تکون نمیخورده؟!.خوب تکون میخوره.خیالم راحت شد.بابایی پشت دربود.آخه نمیذاشتن بیاد داخل.خیلی ترسیده بود.40دقیقه طول کشید و بابایی ترسیده بود واسه ی من و تو اتفاقی افتاده باشه.وقتی دیدم خیالش راحت شد.اونروز روز سختی بود.اما بعدش آروم شدم.بقیه ی روزا خوب و آروم گذشتند
سلام به تو عزیز دل مامان.اومدم که باز از تو و برای تو بگم گل قشنگم.
دیروز ساعت 5:30 بعدازظهرنوبت دکتر داشتم.هوا به شدت گرم بود و بابا تمام تلاشش کرد که من اصلااحساس گرمانکنم.خدا روشکر مسافت خونه تا مطب رو براحتی سپری کردیم.چون ترافیک نبود.آقای دکترده دقیقه ای تأخیر داشت.اما اومد و بالاخره نوبت ماشد و با بابایی وارد مطب شدیم.از اونجایی که آقای دکتر همیشه خوش اخلاقه بازم ازش روحیه گرفتم.آخه بعضی از پزشکا باعث میشن آدم انرژیش رو از دست بده.اما خدا رو شکر این آقای دکتر به نظرم بهترینه.
برای اولین بار صدای قلبت رو شنیدم.حس خاصی داشتم و باز هم اشک به چشمم اومدو توی دلم خدا رو شکر کردم که میتونم این حس خوب و استثنایی رو داشته باشم.ضربان قلبت 128 بار در دقیقه میزد.البته بابایی اینو گفت.من خودم متوجه نشدم.بعدش دکتر سونو انجام داد.پاهات روی هم انداخته بودی و اجازه نمیدادی دکترتشخیص بده که خانمی یا آقا.دکتر یه کم شکم مامان تکون داد و تو بالاخره دست از لجبازی برداشتی و دکتربرای چند دقیقه ای سکوت کرد و بعدش گفت که نی نی من و بابا و عزیز دلمون یه پسرنازه.بابایی که از بس از تکون خوردنات ذوق زده شده بود همه اش از در و دیوار مطب فیلم گرفت.وقتی فیلم رو دیدم بهش گفتم آخه این چیه گرفتی؟!! میدونی چی گفت ؟.گفت بچه ی من داره حرکت میکنه وتکون خوردناش میتونم ببینم.اونوقت چطوری باید حواسم به این باشه که فیلمش بگیرم?!.دیدم راست میگه.احساس خودم از اول این بود که تو یه پسری.به بابا هم گفته بودم.اما بازم نظر دکتر واسم مهم بود.گرچه میگم شایدهم یکی دوماه دیگه دکتر بگه اشتباه کردم.امافکر نمیکنم.چون با اطمینان گفت و ته دل خودمم همینه.
عزیزم برام مهم اینه که سالم باشی و وقتی متولد میشی بتونی درکنار ما زندگی عالی و بی نظیری داشته باشی برای من مهم همینه و اینکه بتونی به هرچیزی که علاقه داری برسی.بهترینم منتظر اومدنت هستم.

سلام عزیزدلم.باز اومدم برات بنویسم که بعدها هم به یاد خودم بمونه و هم تو بدونی که هر روز چقدر با روز قبل متفاوت بودی. دیروز ساعت 3:15 دقیقه ی بعدازظهر برای اولین بار احساس کردم داری به مامان ضربه میزنی.خیلی ریز تکون میخوردی و برای لحظاتی میخکوب شده بودم و به شکمم خیره شده بودم و تو هر چند ثانیه یکبار تکونای ریزمیخوردی.وقتی بابایی فهمید خیلی ذوق زده شد و اونم مثل من خیره مونده بود که ببینه کی تکون میخوری.مثل این بود که شکمم میلرزید. حس خاص و خوبی داشتم.عزیز دل مامان خوشحالم که روزبه روز داری بزرگتر میشی و رشد میکنی. میخوام سالم و سرحال باشی و بشی وروجک مامان .دوست دارم زودتر آذرماه بشه و تو رو توی آغوشم ببینم.خیلی دوستت دارم و بهترینها رو برات میخوام. بابایی هم خیلی دوستت داره و هرروز باهات حرف میزنه.میدونیم که میشنوی و توهم منتظری که موقع اش بشه و بیای پیش من و بابایی. امروز باهم داستان امیرارسلان نامدار گوش دادیم و ترانه های چرا و چیه رو دیدیم میدونم قصه ها رو دوست داری و به یادت میمونه.میخوام وقتی میایی پیشمون بازهم با هم بهشون گوش بدیم و لذت ببریم، عزیز مامان. 
مدتهاست که میخوام بیام وبرای تو بنویسم.برای تو که روز به روز بیشتر احساست میکنم.خیلی دوست داشتم زودتر واست بنویسم.اماهربار یه مشکلی پیش میومد.یا سرعت کند اینترنت یا باز نشدن صفحات و یا خسته بودن خودم.اما بالاخره اومدم تا کمی برای تو که خیلی دوستت دارم بنویسم.
بذار از ابتداش واست بگم. من و رضا 19 تیرماه 82 بعد از 14 سال دوری بالاخره بهم رسیدیم.یه عشق طولانی که من یه جورایی ناچار بودم به خاطر بعضی از مسایل انکار و پنهانش کنم.گرچه محمدرضا هرگز پنهانش نکرد و همه اطلاع داشتند که اون شیفته و دلباخته ی منه.آخه مادوتا عموزاده هستیم.توی این مدت هرگز حرف خاصی بینمون رد و بدل نشد.جزنگاههایی که همه ی اسرار دلمون رو فاش میکرد. وقتی رضا درخواست ازدواجش رو مطرح کرد جوابم منفی بود.بازهم بخاطر مسایلی که درگیرش بودم و مهمترینش این بود که دکتر گفته بود بخاطر بیماری لوپوس هرگز نباید باردار بشم.چون برام خیلی خطرناکه.نمیخواستم محمدرضا از لذت پدرشدن محروم باشه.این موضوع رو وقتی بهش گفتم نگاه خاصی بهم کرد و باهمون جذابیت همیشگی گفت :اگر یک روز از عمرمون باقی مونده باشه میخوام اون یکروز رو باهم بگذرونیم.میخوام کنار تو باشم.خیالم از حرفش راحت شد.اما بازهم روی حرفم پافشاری کردم.تا دو روز بعدکه اومدخونمون.خیلی آشفته بود و وقتی دستم رو گذاشتم روی شونه اش تاصداش کنم و ازش بخوام بازهم باهم صحبت کنیم تا متقاعدش کنم،تازه فهمیدم که چقدر توی این سالها بیهوده آزارش دادم و ازش دور بودم.اونشب بعد از سالها حرف دلم روبهش زدم و به آرامش رسیدم.آرامشی که نمیشه وصفش کرد.از اونشب دلدادگیها علنی شد و دیگه نیازی نبود عشق رضا رو انکار کنم.
گرچه بازهم برای باهم بودن خیلی ایستادگی کردم.اما اینبار به همه اعلام کردم که عشق من فقط رضاست.برام مهم نبود که یه عده سالها فکر میکردن که من یه جورایی حتی از محمدرضا متنفرم.آخه اینو خودم گفته بودم.چون ناچار بودم.اما همیشه فقط و فقط اون توی رویاهام بود و به اون فکر میکردم.مهم این بود که محمدرضا در طول این 14 سال همیشه میدونست که چقدر عاشقانه دوستش دارم.شاید یه روز تمام وقایع اون روزا رو واست بگم.
بالاخره ما دوتا روز 19 تیرماه 82 به عقد هم دراومدیم و روز 21 فروردین ماه 83 وارد خونه ی عشقمون شدیم و اونجابود که واقعا هردو یه نفس راحت کشیدیم. زندگی ما شروع شد.درتمام این سالها بهت فکر نکردم و گاه گاهی که ناخودآگاه احساس مادری به سراغم میومد به خودم میگفتم من که چیزی کم ندارم.من رضا رو دارم .کسی که واسم همه کس.هیچوقت احساس کمبود نکردم و محمدرضا هم هیچوقت در موردت حرفی نزد.حتی چندباری که من در مورد بچه دارشدن ازش پرسیدم با خنده گفت که ما خودمون هنوز بچه ایم و یادآوری کرد که دکتر چی گفته. تا اینکه دوسال پیش پزشک گفت که بیماریم در مرحله ی خاموشی قرار داره و دیگه نیازی به دارو ندارم و گفت میتونم بارداربشم.اما بازهم حرفی از تو نبود تا کم کم زمزمه ها به گوش رسید که پدربزرگ آرزوی دیدن نوه اش رو داره.انگار یه جرقه بود .آخه من بابام رو خیلی دوست دارم.کم کم فکر تو وارد زندگیم شد.
اما بعد دیدم تنها بخاطر بابانیست که تو رومیخوام.بخاطر عشقیه که بین من و رضاست و بخاطر احساس زیبایی که خداوند توی وجود همه ی خانمهامیذاره.دلم میخواست ثمره ی عشقمون رو ببینم و حسش کنم و بهش عشق بورزم.به اصرار من آزمایش ژنتیک دادیم.همه چیز خوب بود و چهره ی رضا نشون میداد که مثل قبل نگران نیست و آرامش داره.گرچه گاهی بازهم میگفت میترسه اتفاقی واسه ی من بیفته.اما بالاخره پذیرفت که وقتی خدارو داریم و پزشکها هم اطمینان دادند که مشکلی نیست نباید بترسیم.
محمدرضا هم پذیرفت که از یه عشق پاک که مثل آب چشمه زلاله و مثل آسمون بیکران و بی نهایته یه موجودپاک که روحش خدائیه به وجودبیاد.این بود که تو اومدی.
ازعشق من و بابا و مهم تر از اون از عشق خداوند و حمایت اون تو به زندگیمون وارد شدی.درست 23 اسفندماه89 و الان هفته ها از اون موقع میگذره و مریم ،مامانت تازه داره واست مینویسه.
برای تو که در وجودش هر روز بیشتر شکل میگیری و رشد میکنی و مامان بخاطر اومدنت خوشحاله و خدا رو سپاسگزار که همه چیز همون جوری پیش رفته که اون و بابا انتظارش رو داشتند.گرچه گاهی بابا میخنده و میگه یعنی مریم داره مامان میشه؟!.میگه آخه توکه اینقدر خودت شیطونی چطوری داری مامان میشی؟! و من به حرفش فقط میخندم و میگم تازه بهتر،اینجوری نی نیمون هم راحت تره که مامانش حال و هوای بچه ها رو درک میکنه.
عزیزم نمیدونم با چه واژه ای بگم که چقدر از دعوت کردنت به دنیامون خوشحالم. به قول بابا که اوایل نمیدونست چطوری عشق کاملش رو بیان کنه منم میگم:
به تماشا سوگند
وبه آغاز کلام
وبه پرواز کبوتراز ذهن
واژه ای در قفس است
دوستت دارم عزیزم.

در دور دست ها زیر نور خورشید، متعالی ترین آرزوهای من قرار دارند. شاید هرگز به آن ها نرسم ؛ اما میتوانم آن ها را بیابم و به زیبایی آن ها بنگرم، آن ها را باور داشته باشم و سعی کنم از پی آن ها بروم تا ببینم که به کجا منتهی میشوند. ( لوئیزا می آلکت)